
کلاس دوم دبستان بودم که به همراه خانواده ام به مشهد رفتم.وقتی به صحن اسماعیل طلا رسیدم از دیدن دوباره گنبد طلای امام رضا آن هم پس از سه سال اشک شوق در چشمانم نشست.وارد حرم که شدیم خیلی شلوغ بود.مادرم گفت:محکم خودتو بگیر وجلوی من بیا.من پشت سرت هستم وحواسم به توست.من تمام نفسم را در سینه ام جمع کردم.جلو رفتم.مادرم پشت سرم بود.همین که مادرم هست خیالم خیلی راحت بود.اما وقتیچند قدم مانده بود به ضریح برسیم یک دفعه خانوم ها ما را هل دادند.دیگر مادرم پشتم نبود.اصلا انگار نمی توانستم نفسبکشم.خیلی دوست داشتم به جلو بروم اما کسانی که جلوی منبودند مرا عقب زدند آ...
ادامه مطلب
جمعه ای که گذشت روز خاصه زیارتی آقا امام رضا بود. یا به روایتی روز شهادت آن حضرت . به هر حال نوشتم که یاد آوری کرده باشم وبه زائران آن حضرت نوید خوش شانسی را بدهم. ما همچنان در فراغ رسیدن به حرم سینه سوخته اییم آقا لطفا یک نگاهی هم به ما کنید. به امید آن روز که صدایمان را در صحن اسمایل طلا بشنویم: السلام علیک یا غریب الغربا...
ادامه مطلب